رادينرادين، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

رادين نفس من

خبر از حضور تو نازنينم

    آمدي عزيز دلم و چه زيبا بود آمدنت. حسي زيبا و دلنشين و در عين حال ترسناك و استرس زا. وقتي حس كردم درونم هستي چه زيبا ترسيدم و چه زيبا وحشت كردم. ترسيدم ، وحشت كردم، گريه كردم و فرياد زدم اما به زيبايي. در دلم شاد بود اما ترس هم بود. در دلم غوغاي بود اما استرس هم بود. در دلم خنديدم اما بر لبانم گريه بود و هاي هاي. صبح رفتم آزمايش و بعد سركار تا عصر منتظر جواب. از ته دل ميخواستم باشي و باز از ته دل ميخواستم كه نباشي. دوگانگي، ترديد، وحشت. شادي، اطمينان و آرامش. خودم هم نميدانستم حالم چيست. عصر با بابايي رفتم شهروند آر‍ژانتين. ساعت 7:15 روز 26 فروردين بود. تلفني جواب را گرفتم و مسئول مربوطه گفت : مثبت!...
10 مهر 1391

آب بازي

صبح انقدر گريه كرده بودي و انقدر با ناراحتي رفته بودي مهد كه تمام روزم خسته و كسل بودم. همش بغض داشتم. با خودم تصميم گرفتم امروز عصرمون يه جور ديگه باشه تا بهت خوش بگذره و جبران بشه. اومدم دنبالت و با خوشحالي چشمانت خوشحال شدم. گفتي كجا بريم؟ گفتم هر جا تو بگي. گفتي بريم خونه و برام بستني بخر. با شادماني به سمت خانه رفتيم. و با هم رفتيم بستني زرشكي خريديم. (از اون بستني زرشكيها كه اونروز من و بابا رفتيم خريديم و تو نيومدي ها) اين توصيفت از بستني سالار بود. موقع خريد هم گفتي: براي بابا هم خريدي؟ گفتم بله پسرم. شما هم مثل من گفتي بله پسرم! قربونت برم من با اون اداهاي قشنگت. تو خونه بستني رو خوردي و گفتي حالا بريم حمام آب بازي. ...
10 مهر 1391

هرگز مريض نشو عزيز دلم

                 با صداي خواب آلود و آرام مرا صدا كردي و آمدم تو را تب دار ديدم. غم دنيا بر سرم نشست. عزيزكم قربون دستاي كوچولوت بشم كه بر سرت ميكشيدي و صداي نفسهايت مي گفت كه تب داري. قربون صبوري و توداريت شوم كه هميشه وقتي مريضي آرومي. فقط چشمان زيبايت كوچولو ميشود و تب دار. با اطمينان شربت نارنجي )استامينوفن( را خوردي كه ميداني بايد بخوري كه خوب بشي. كنارت خوابيدم تا تبت پايين بيايد. اما باز هم نشد. انگار سر كوچولوت درد ميكرد چون دستم را روي سرت ميگذاشتم و كمي فشار ميدادم دوست داشتي. گفتي ماساژ بده. دادم. اما باز هم تب نمي گذاشت بخوابي. خودت را تو...
10 مهر 1391

مامان خوشحال شدي؟

ديروز كه رفتيم خونه دوباره از روزهايي بود كه حسابي شيطوني ميكردي و طبق معمول تو كارهاي من فضولي. از جمله اينكه لباسشويي روشن كن و غذا رو ببينم و خلاصه هميشه تو آشپزخانه ميچرخي كارها رو به من گوشزد ميكني. برنج تو سطل تموم شده بود و بابايي كه برنج آورد كلي اذيت كردي تا درشو باز كنم. و تا بخواهم بريزمش تو سطل ماشينتو آورده بودي و برنجهارو با دست ميريختي پشت كاميونت. كلي از برنجها هم كف آشپزخونه بود. هر چي هم بهت ميگفتم اينكارو نكن گوش نميكردي. بهت گفتم باشه رادين خان من ديگه باهات كاري ندارم هر كار دوست داري بكن. مشغول غذا پختن بودم. ولي ميدونستي ازت عصباني هستم . مشغول بازي شدي و سعي ميكردي باهام حرف بزني ولي من مثلا باهات قهر بودم....
10 مهر 1391

مرا ببخش پسرم

رادين عزيزم مرا ببخش كوچولوي نازنينم اي پاكترينم قرار بود اينجا از تو از زيبائيها از لطافت از خوبيهاي تو بنويسم كه تو سراسر خوبي و پاك. اما عزيز دلم نوشتم، باز به خاطر تو ، براي تو. كه اين بار به خاطر تو رنجيدم تا اين حد. تا حالا هر آنچه بي حرمتي، توهين يا بي ادبي نسبت به خودم بود به بهانه اي تحمل كردم و گذشتم. اما اين بار چون در ارتباط با تو بود، با تو كه معصومي و مثل گل پاك. ياراي تحملم نيست. كه تو برايم مهمتريني. با ارزشتريني. و هر آنچه يا هر آنكس را كه بخواهد ذره اي به اين پاكي به اين زلاليت تو خدشه اي وارد كند با تمام وجودم با او خواهم جنگيد . حتي به قيمت جانم. كه بدان كه اگر دارم با او جدال ميكنم و اين ...
10 مهر 1391

ني ني تو انباري

تو سيسموني يه play gym داشتي كه مي خوابيدي روش و با اسباب بازيهايي كه ازش آويزون بود بازي ميكردي خيلي هم دوستش داشتي. اين نگاهت رو قربون برم من   بزرگتر كه شدي ديگه من جمعش كردم و گذاشتم تو انباري. چند ماه پيش يه عكس از 6 ماهگيت زدم رو يخچال كه كنار اين اسباب بازي نشسته بودي و و خيلي ناز بودي. واي قربونت برم كه انقدر تو اون عكس جيگر بودي كه هر بار عكسو مي ديديم دلم مي خواست غورتت بدم. يه بار اومدي گفتي اين اسباب بازي كو؟ گفتم مامان جان ديگه بزرگ شدي گذاشتم تو انباري. گفتي مي خواهمش گفتم حالا يه روز ميريم از تو انباري مياريم. تو خونه تكوني عيد يخچالو كه تميز ميكردم عكسو گذاشتم لاي يكي از كتاب...
10 مهر 1391

فريادي به بلنداي آسمان

بغضي در گلويم نهفته كه امكان خالي كردنش نيست. فريادي در سينه ام خفته به بلنداي آسمان كه ياراي بيداريش نيست. و خشمي درونم نهفته كه زمان بروزش نيست. دارم خفه ميشم . چگونه اين همه وقاحت را و اين همه پستي را تحمل كنم. چگونه اين همه بي پروايي و اين همه پررويي. اين همه اعتماد به نفس كاذب را ببينم و دم نزنم. واااي خداي من سرم سوت ميكشد وقتي فكر ميكنم كه چطور يك نفر، يك انسان كه البته بهتر است بگويم انسان نما، كه بويي از انسانيت بويي از شرافت، كرامت يا فضيلت نبرده است. چگونه ميتواند اينهمه وقيح باشد. مگر نه اينكه همه دور و بر همه انسانهايي شريف و مسلمان هستند. مگر نه اينكه همه دم از قران و مسلماني زده اند و داد مهرباني و فضيلت سر داد...
10 مهر 1391

نماز

ميريم تو اتاق كه قصه بگيم و كتاب بخونيم و مثلا شما بخوابي. گاهي هم اين كارو تو هال انجام ميديم بسته به وير آقا. حالا چند شبه كه در اين وضعيت يهو پا ميشي و وايميستي و پتو رو ميندازي رو سرت و ميگي واي نماز نخوندم. همه كارهاي نمازو انجام ميدي. ركوع، سجده و قنوت و حالت تشهد. و تند تند هم ميگي ا.. ابكر ، ا.. ابكر (ا... اكبر) . و بعد دوباره ميايي ميخوابي. واي قربونت برم با اين نماز خوندنت عشق من. عاشقتم با اين كارهاي قشنگت گل من. ...
10 مهر 1391