رادينرادين، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

رادين نفس من

بمون! خواهش میکنم بمون.

1391/9/13 9:02
نویسنده : مامان ازه
814 بازدید
اشتراک گذاری

تو اون کوه بلندی , که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید ,غریب و بی عبوره

تو تنها تکیه گاهی , برای خستگی هام
تو میدونی چی میگم , تو گوش میدی به حرفام

به چشم من , به چشم من , تو اون کوهی
پر غروری , بی نیازی , با شکوهی
طعم بارون , بوی دریا , رنگ کوهی

تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریادِ , اما بی صدایی

هم صدای خوبم , بخون تا بخونم
عمر من تو هستی , بمون تا بمونم

یه جا ابر آسمون , یه جا پر از ستاره
یه جا آفتابیه آسمون , یه جا می باره
بی تو اما همه جا , ابری و غم گرفته ست
...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

مامان مبینا
17 آبان 91 22:06
الهی بگردم عزیزم،خیلی ناراحت شدم وقتی جریان رو تو وبتون خوندم،ایشالا خیلی خیلی زود خوب میشن و برمیگردن پیشتون و شما از ناراحتی در میای.
عزیزم اگر صلاح می دونی وقتی میخوای بری بیمارستان رادین رو بیار پیش ما بگذار،ما سمت غرب هستیم.بی تعارف میگم.


بی نهایت ممنونم از لطفتون عزیزم.
امیدوارم که شما همیشه سلامت باشین و کنار گلتون با خوشی لذت ببرین. هر روز بعد از مهد می برمش بیمارستان.
مریم مامان سلما
18 آبان 91 19:10
سلام آوا جون چه خبر ؟ رادین عزیزم چه طوره؟ از پدرت چه خبر حالشون فرقی کرده؟


نه مریم جون هنوز همونی که بود هست. ما یه سری علائم میبینیم ولی دکتر هیچ کدام رو تأیید نمی کنه.
عمه رادین
20 آبان 91 1:11
ishala khub mishe


مرسی عمه جون. به خاطر رادین هم که شده دعا کنین.
نسیم-مامان آرتین
20 آبان 91 9:10
خدایا راهی نمی بینم،آینده پنهان است اما مهم نیست،همین کافیست که تو راه را میبینی ومن تورا.
ایمان مانند اطمینان کودک یک ساله است وقتی او را به هوا میاندازی میخندد چون میداند او را خواهی گرفت پس به خدا در تمام فراز ونشیب زندگی اطمینان کن که تو را خواهد گرفت
آوا جون بابا چطوره ایشالا الان که داری این پست ومیخونی لبت خندون باشه وحال بابایی خوب شده باشه


ممنون نسیم جان . این نوشته ات خیلی بهم آرامش داد . ولی عزیزم هنوز تغییری نداشته. به هر حال من ممنونم از همدردیهای شما دوستان خوب ندیده ام. دوستون دارم.
مریم مامان سلما
21 آبان 91 0:27
آوای نازنینم برای پدرت صلوات نذر کردم عزیزم . انشاالله پست بدی رو با دل خوش لب خندون بنویسی رادین گلم وببوس
الیسا
21 آبان 91 13:07
آوا جون ازت بیخبرم .... امیدورام هر چه هست دل خوشی ات باشد و به مرادت .... دعا گو هستیم ... و منتظر خبرهای خوب ....
نسیم-مامان آرتین
22 آبان 91 10:20
چه خبر از بابایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان خورشيد
22 آبان 91 11:04
صبور باش و قوي كه رسم زندگي تا بوده همين بوده و هميشه در كنار خوشي ها ناخوشي ها هم هست.
چشم هاي رادين به توئه و از همين حالا صبر ازت ياد ميگيره. نزار تو ضمير ناخودآگاهش هيچ تلخي بمونه. مي دونم سخته ولي بهرحال مادريم و مسئوليتمون سنگين. برات خوشي هاي بيشماري رو آرزو مي كنم و اينكه اين روزاي تلختون با يه لبخند بزرگ عزيزت به شيريني تبديل بشه.


و نشد!
مامان خورشيد
27 آبان 91 9:44
اميدوارم اوضاع مرتب باشه. از حالتون خبرمون كنيد.
راحیل(آدا)
12 آذر 91 10:08
فائزه جان .خواهر عزیزتر از جانم .
من دلم برای اون کوه بلند تنگ شده .من بابا رو می خوام.سکوتش رو می خوام .نگاهشو .صدای قلبشو.کاش می شد اون روز که رفتیم دکتر صفی ومن داشتم به صفحه مانیتور اکو کاردیوگرافی نگاه میکردم ،همچنان ادامه می داشت .کاش دنیا رو میشد ثابت نگه داشت .هرچند حتما نمیشه که خدا انرا برای بنده هاش تعبیه نکرده .


با تمام وجودم نوشته هایت را درک میکنم . که خودم نیز سخت دلتنگ بابا و بابایی کردنش هستم. شانه های محکم و قامت استوار و متینش را میخواهم تا سر بر شانه هایش بگذارم و بگریم. دلم برای چشمانش سخت تنگ است.
راحیل(آدا)
29 آذر 91 13:13
مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم