رادين نفس من

مينويسم برايت، تو كه برايم عزيزتريني تا بداني كه لحظه به لحظه براي تو و به عشق تو نفس ميكشم.

سفر به استانبول

اولین سفر هوایی پسرک ما در سن شش سالگی اتفاق افتاد.  تا وقتی دردانه ام کوچولو تر بود جرات نداشتم بعد هم که ماجراهای پی در پی و ناگوار که حوصله ای برای رفتن به سفر نگذاشته بود. و بالخره درست بعد از جشن تولد شش سالگی دردانه ام این فرصت دست داد که پسرک زیبای من سوار هواپیما شود و ....  الان خیلی کار دارم و خونمون دقیقا شبیه یه فروشگاه شده در اولین فرصت با عکس برمیگردم   و این هم چند تا عکس از این سفر. رادین در لابی هتل  رادین و مامان در ورودی پاساژ جواهر رادین در پاساژ جواهر و باز هم پاساژ جواهر و قطاری که خیلی دوسش داشتی رادین و کی اف سی رادین در پاساژ جواهر ...
20 دی 1393

روز جشن و عکسهای تولد نازنین پسر شش ساله ام

چون خاله ها عکاسی کردند هنوز عکسها به دستم نرسیده به محض دریافت عکسها و فرصت یه دل سیر نوشتن برمیگردم. (و بالاخره رسید) با کلی تاخیر چند تا عکس میگذارم ولی از اینکه کیفیت عکسا پایینه معذرت میخوام. این عکسا با موبایله. این کل تزئینات که تقریبا یک ماه مشغول طراحی و درست کردنشون بودم کلاه و تاج و یک استند برای کنار کیک اینا البته سه تا بود ، یک زرد هم داشت ولی تو عکس نیست. اینها رو برای تنقلات بچه ها درست کردم. پاپ کورن، جیپس و چوب شور تزئینات روی غذاها تزئینات سقفی کارت دعوت ریسه بالای میز غذا تزئین روی در ورودی یک ریسه دیگر برای دیوار ...
20 دی 1393

شش سالگیت مبارک دردانه ام

امشب تولد توست!  شبی که ستاره ای به آسمان زندگیم افزوده شد. ستاره ای که می تواند همانند نقطه عطفی در زندگیم بدرخشد و نورانی تر از همه ستارگان باشد.  امشب شب تولد توست.  کاش می شد هر چه غم است از زندگیت پاک و هرچه زشتی است از روزگارت محو کنم. هدیه ات تمامی قلبم، همه روحم و سراپای وجودم. کودکم، آرام آرام قد میکشی و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه ات بزرگ می شوم. تو می خندی و من از شوق حضورت اشک می ریزم. تو در آغوشم آرام میگیردی و من از آرامشت آرام می شوم.  تو بزرگ می شوی و بزرگتر، و من هر روز دلتنگ روزهای کودکی ات میشوم. روزهای نوزادی، روزهایی که به غیر از آغوش من مآوایی...
19 آذر 1393

خانه پتویی

چند وقتی بود که با بالش برای خودت خونه درست میکردی و ما رو هم مهمون میکردی. و با هم بازی میکردیم.  یه روز گفتی مامان شما میتونی یه خونه قشنگتر برای من درست کنی. من هم با پتو و روبان و پونز دست به کار شدم و وسط هال برات یه خونه درست کردم. که حسابی نظرت رو گرفته بود و چند روزی تزئین خونه ما شده بود.  تو خونه تو باید صبحانه میخوردیم، نهار میخوردیم و ... خلاصه تقریبا در طول روز همه کارها تو خونه تو انجام میشد. از اینکه انقدر خوشحال بودی واقعا لذت میبردم.        ...
12 شهريور 1393

تولد پنج سالگی هدیه الهی من

عزیز دلم منو ببخش که خیلی وقته حال و حوصله نوشتن ندارم امروز به خودم اومدم که تولدت نزدیکه و من هنوز از تولد پارسال اینجا برات کم عکس گذاشتم .  پسر زیبای من تم امسالت جیوانات جنگل بود و من علی رغم تلاشم نتوننستم اونجوری که دلم میخواست این تم را درست کنم. کامپیوترم مشکل داشت و دانش فتوشاپی من هم کم بود، خلاصه این از آب درومد که اون چیزی که میخواستم نبود. ولی به هر حال به تو دردانه ام و مهمانها خوش گذشت. و همین برام کافی بود.  خودت خواستی که امسال فقط بچه ها باشن ولی من بهت گفتم مامان شما هنوز انقدر بزرگ نشدین که من بتونم همه رو کنترل کنم. بنابراین برای اینکه بچه ها باشن مجبور شدیم مهمونی عصرانه بگیریم که مامان...
12 شهريور 1393

و اینک دومین سالی است که روز پدر بابا ندارم

بابای خوبم روزت مبارک بابا نمیدانی تا چه حد دلتنکم. دلتنگ بودنت. داشتنت. آغوش گرم و محکم و مطمئنت. بابا تو را میخواهم و فریاد میکنم. میخواهم که باشی. میخواستم که بودی. میخواهم تو را در آغوش بگیرم و گرمای تنت جانبخش تنم باشد و روزت را تبریک بگویم. از صبح عکست را در دست گرفته ام و راه میروم. با تو حرف زدم. نشستم و عکست را نگاه کردم. نگاه کردم و نگاه کردم تا شاید پر شوم از نگاه مهربانت. اما تنگتر تنگ تر شد دلم برای چشمانت. برای دستانت برای صدایت. های های گریستم و فریاد زدم بابا باش، بابا بیا . بابا روزت مبارک .عکست را بر سینه فشردم و گریستم تا شاید گرمای تنت را حس کنم. اما بیشتر یخ کردم . تا ع...
22 ارديبهشت 1393

رادین و هفت سین

با تشکر از همه دوستان خوبم که لطف داشتن و تو این مدت که من نبودم به ما سر زدن ممنون. و با تشکر از نسیم عزیزم  که همیشه واقعا به ما لطف داره. نسیم جون من هر سال یه هفت سین خودم درست میکنم و حالا یه چیزی میشه دیگه. خوب طبیعتا چون خودم میشینم طرح میدم و فکر میکنم و وقت میگذارم و درستش میکنم خوب طبیعتا خودم دوستوشن دارم. حالا براتون از سال اول که رادین بوده همه رو میگذارم ببینین. هفت سین سال 88 که رادین 3 ماه و نیمه بوده این هم هفت سین سال 89 این هم با رادین   و 90 را نمی دونم چرا پیدا نمی کنم ولی حتما میگذارم این هم 91 امسال هم که گذاشته بودم و این هم سال 92   ...
13 بهمن 1392

عکسهای تولد پنج سالگی دلبندم

عکسهای قشنگ زیاد داری عزیز دلم. اما هر کدام معذوریتی برای اینجا داشت. سعی کردم چند تا انتخاب کنم و اینجا بگذارم تا خاله های مهربون اینجا هم ببینند و یادگاری هم باشه برای تو زیبای الهی مامان. اول تزئینات را میگذارم: اینها اولین لباسهایی هست که تنت کردیم و از بیمارستان اومدیم خونه. من یادگاری نگهشون داشتم و حالا هم تزئینی زیبا بر روی دیوار بود و خودم واقعا دوستش داشتم و البته مورد توجه همه هم قرار گرفت. این هم ریسه تولدت مبارک پشت سرت بود. که البته تو کوچولوی فهیم مامان اعتراض کردی که مگه ما فارسی نیستیم چرا انگلیسی نوشتی ولی دیگه وقتی گفتی که همه چیز درست شده بود و دیگه واقعا نتونستم عوضش کنم. ببخشید این هم ریسه شکل حی...
5 بهمن 1392

چهار سالگیت مبارک نازنینم

  بهترین بهانه زندگی من 4 ساله شد.         کوچولوی نازنین من تولدت مبارک. قشنگترین و بهترین روز عمرم 18 آذر هر سال برام تداعی میشه. از صبح حالم خوبه و یک حس خوب با یک انرژی مضاعف که این روزها در وجودم بعید بود رو حس میکنم. و همه از وجود و حضور تو نازنین زیبا است. رادین عزیزم تا بینهایت دوستت دارم. و همیشه بهترینها را برایت از خدای بزرگ خواهانم.   ...
24 دی 1392