رادينرادين، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

رادين نفس من

خبر حضور تو نازنینم

چند روزی بود که یه حسی تو دلم داشتم. یه حس سفتی، گرفتگی کوچولو یا هرچیزی که نمی تونستم اسمی براش بذارم. همش به بابایی میگفتم من نی نی دارم. و دوتایی میخندیدیم. اما گاهی از تصور اینکه واقعا اینطوری باشه ته دلم میلرزید. روز 24 فروردین بود که منتظر بودم اما دیدم بر خلاف همیشه چیزی که منتظرش بودم اتفاق نیوفتاد. روز 25 از سر کار که برمیگشتم رفتم یه بی بی چک خریدم و آمدم خانه. توش نوشته بود که اول صبح بهتر جواب میده. صبر کردم تا صبح بشه. صبح 26 که برای نماز بیدار شدم ازش استفاده کردم و دیدم که خط دوم صورتی شد. باورم نمیشد. با چشمهای گرد شده و وحشت به سمت بابایی رفتم و گفتم دیدی گفتم. اما باز هردومون باورمون نمیشد.   ...
10 مهر 1391

وقتهایی که بیشتر از همیشه به من نزدیک بودی

  نازنینم وقتی برای اولین بار رفتم پیش خانم دکتر و جواب آزمایش رو نشون دادم باز هم باورم نمیشد. خانم دکتر که بسیار مهربون و با حوصله و با روحیه خوبی بود و با کاملا با دید مثبت و خیلی زیبا به بارداری و بچه دار شدن نگاه میکرد خیلی زیبا حضور تو نازنین فسقلی را به من فهماند . خیلی آرام به من گفت حالا بخواب تا ببینیم این نینی فسقلی کجاست و تو چند هفته است. البته بدترین بخش هربار معاینه اینجا بود که شروعش و آماده شدن براش برام خیلی سخت بود و خجالت میکشیدم. ولی به هرحال آماده شدم و خانم دکتر اومد و با دستگاه سونو به من نشون داد که چطوری تو دلم خونه کردی. وقتی دیدمت باورم نمیشد. آخه خیلی کوچولو بودی در حدی که در باورم نمی آمد. در واقع ...
10 مهر 1391

در سوگ تو كه فقط عمو نبودي

دلم گرفته، بايد هرچه بغض دارم بر روي صفحه كاغذ بريزم. اما مگر ميشود؟ مگر ميشود آتش دل را با چند حرف و چند جمله انتقال داد؟ دو سال گذشت. در غم دوريت اشك ريختم. با خاطراتت جاري شدم. تو را خواندم. با لبخند هميشگيت مرا به سوي خود خواندي. از بيكران محبت تو سيراب نشدم. در درياي محبت تو قطره اي بيش نيستم. دوريت بي طاقتم ميكند. صفاي دل تو راز محبت من بود. و چشمانم به يادت هميشه ميهمان اشك است. دو سال گذشته است. اما در خيال من صد سال است انگار.   گرمي دستانت را جستجو مي كنم و نيست. چقدر با تو هستم و بي تو ! شادمانه به ياد خنده هاي تو مي خندم. و كودكانه نوازش پر مهر تو را ياد ميكنم. عموي عزيزم چشم...
10 مهر 1391

برای دوستان

دوستان خوب وبلاگی من. شاید تعجب کنین که یهو چرا اینهارو نوشتم. من چون دیر شروع به نوشتن وبلاگ پسرم کردم. خوب این چیزا رو براش ننوشته بودم. ولی دوست داشتم براش بنویسم و این لحظات هم براش ثبت بشه. تصمیم گرفتم که اینهارو و مراحل بارداری و به دنیا اومدنشو بنویسم . که حالا مرحله به مرحله می نویسم. امیدوارم که حوصله کنین و بخونین. ممنون ...
10 مهر 1391

شیرین زبونیهای این روزها

- من زیاد حالم خوب نیست و خوابیدم رو تخت. بابایی هم برای دلجویی اومده پیشم. داری تو هال بازی میکنی. میدوی میایی پیش ما و با شیطنت میگی شما دو تا دارین چی کار میکنین؟ بابایی بهت میگه مامان زیاد حالش خوب نیست داره استراحت میکنه. حالا دیگه خودتو بین ما دوتا حسابی چپوندی و نیمه نشسته لم دادی به من. رو به بابا میگی: بابا خوب این مامان چرا حالش خوب نیست دیگه نمی میره؟ خوب بمیره دیگه.!!! قیافه من دیدنی بود. ولی خنده ام گرفته بود. به اینکه هنوز هیچ چیزی از مردن نمی دونی. بهت میگیم رادین حالا مردن یعنی چی؟ اگه کسی بمیره چی میشه. میگی خوب میره پیش خدا دیگه. میگم خوب من بمیرم ؟ تو ناراحت میشی ها. میگی نه دیگه ناراحتی نداره که میری پ...
10 مهر 1391

خاطرات روز زایمان

بالاخره روز موعود رسید. روزی که حالا قراره صورت ماه تو کوچولوی نازنینم را بدون هیچ فاصله ای ببینم. عطر تنت را که از بهشت اومده بدون هیچ حائلی حس کنم. و به آرامی تو را در آغوش بکشم. نازنین زیبای من برایت می نویسم که بدانی چقدر مشتاقانه به دیدارت آمدم. دوشنبه عصر بعد از اینکه همه کارها رو چک کردم که همه چیز مرتب باشه و آماده و تمیز خیالم راحت شد. دوباره ساکت رو چک کردم که چیزی جا نمونده باشه. مدارک و ساک خودم هم . مامانی هم خونمون بود و بهم کمک میکرد. رفتم حمام و کلی اونجا برای آخرین بار باهات حرف زدم و با هم بازی کردیم. مطمئنم تو هم لذت میبردی چون تکونهای آرامت کاملا این حس رو بهم میداد که تو هم داری واقعا تو بازی شرکت میکنی. ب...
10 مهر 1391

و باز هم روزهای بارداری

باز هم دلم میخواست که چیزهایی رو از این دوران بنویسم ، پس دوباره یه پست جدید با این عنوان. در کل روزهای بارداری رو انقدر دوست داشتم و انقدر لحظه به لحظه اش برام شیرین بود که بر خلاف همه مامانها دلم نمی خواست تموم بشه. چون می دونستم این زمان تنها زمانیه که انقدر به من نزدیکی. البته خیلی دلم میخواست که بیایی و ببینم که چه شکلی هستی اما میدانستم که بالاخره این اتفاق میافته و میایی و برای همیشه کنار منی ولی این روزها که تو دلم خونه کردی به زودی تموم میشه. وقتی که دیگه همه اعضاء بدنت تشکیل شده بود هر بار که میرفتم و صورت کوچولوتو میدیدم یه حس غریبی داشتم. با اینکه تصاویر سونو واضح و خوب نیست اما به نظرم خیلی ناز بودی...
10 مهر 1391

لحظات دیدن روی ماهت

وارد اتاق عمل که شدم. چند خانم و آقا در اتاق حضور داشتند که هر کدام ظاهرا مسئولیت خاص خود را داشتند. منو به تخت عمل منتقل کردند. دستگاهها تنظیم شد. دستهای من به شکل صلیب از دو طرف به دستگاههایی متصل شد. دکتر بیهوشی بالای سرم بود. و پرده ای هم از بالای شکمم راه را بسته بود که دیگه شکمم را نمی دیدم. خانمها هم مشغول آماده کردن محل عمل بودند. و من فقط هاج و واج همه رو نگاه میکردم و حرفی نمیزدم. فقط نگاه میکردم. نمیترسیدم اما یه حس خاصی داشتم. شاید یه نگرانی همراه با ناشناسی. انگار هیچی نمی دونستم. با اینکه خیلی مطالعه کرده بودم و دقیقا می دونستم که چه اتفاقاتی میافتد ولی مثل گیجها فقط نگاه میکردم و گاهی هم لبخندی به کسی که منو نگاه م...
10 مهر 1391

وقتی مادر میشی!

مادر که میشی دیگه نمیفهمی خواب عمیق و کامل شب یعنی چی وقتی بارداری که خوب اوایل حالتهای بد بارداری و بعد هم سنگینی و استرس اینکه رو شکم نخوابم، وقتی نی نی خیلی کوچیکه شیر میخواهد و باید جاشو عوض کنی در چند نوبت، وقتی بزرگتر میشه و اتاقش رو جدا میکنی از استرس مادرانه شبی چند بار باید سر بزنی که مطمئن بشی و دلت آروم بگیره که بچه سر جاشه و کسی نیومده نصف شب اونو از تو تختش ببره، کمی هم که بزرگتر میشه همش پتو رو میندازه این طرف اون طرف که باید بری صافش کنی که سرما نخوره مادر که میشی دیگه نمی دونی خوابیدن تا هر وقت که دلت میخواهد یعنی چی چون نی نی بیدار میشه و دوباره شیر میخواهد و باید تر و خشک بشه. بعد هم صبحانه میخواهد و ...
10 مهر 1391

و تا مادر نشی نمیدونی!

عزیز دلم تو پست قبلی نوشتم از سختیهای مادر شدن اما نه به این منظور که فکر کنی مادر شدن بد واقعه ای است، نوشتم تا فقط بدانی که مادر چقدر دوستت دارد که با همه این سختیها باز هم به مادر بودن خود افتخار میکند و حالا نیز می نویسم از خوبیها و الطاف مادر شدن تا بدانی که چقدر عمیق است و دلپذیر این مادر شدن حتی اگر سخت باشد.  تا مادر نشی نمی دونی: اون لحظه ای که برای اولین بار می فهمی یه موجود کوچولو تو دلت داره وول میخوره چه حس زیبایی است. اون لحظه ای که به همسری می گویی که بابا میشود و برق چشمانش دیدنی است چه حسی زیبایی دارد. اون لحظه ای که برای اولین بار موجود ریز و کوچولویی را در نهاد خود می بینی لذتی در دلت م...
10 مهر 1391